X
تبلیغات
اسفاد را آباد کنیم
لطفاً اگر درباره موضوعات بعدی پیشنهادی دارید بنویسید.

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

سروده اي براي اسفاد قديم هفدهم فروردین 1393

اي سر زمين با صفا اسفاد          ای مهد ایمان و وفا اسفاد

اي ملک آبـاء و نیـاکانم                اي خاك پاكت توتیا اسفاد


كـوه بلنـدت افتخـار آميز               يـادآور تـاريخ پربـارت

بر بام آن شاسكوه و میلاکوه        در دل نهفته گنج اسرارت


آويخته برشانه از هر سوی           چون جعد مویش شاخه انجير

آن پیچ و تاب دره شه رود             انداخته بر گردنش زنجـير


ویرانه های قلعه کوه آن                دارد نشان از مردمی با هوش

سنگ مزارش را چو یک فرزند        بگرفته با صد مهر در آغوش


بر دامن كـوه بٌنيجـي پهن              آرامگـاه رفتـگان تــو

چشم انتظار يك دعاي خير            از هر كه باشد ميهمان تو


پيشاني تو سجده گاهی داشت     با نقشي از آن مسجد ديرين

طاق بلند و خشت ديوارش            يك شاهکار از مردم پيشين


پای چنارت بود بس آباد                 با شاخه های جوز و اسپیدار

با آن درختان بلند و سبز                آن سبزه های رسته بر دیوار


آب قناتت مثل اشك چشم             صاف و زلال از چشمه كاريز

آن نعمت پاك خـداونـدي                 شيرين و دلچسب و خيال انگيز


آن جوي پرپيچ و خم و باريك            مانند رگ در جان باغستان

با كوچه هايي تنگ و ناهموار          راه عبور از قلعه تا كشمان


در سينه ات از سال هاي دور          خوابيده صدها راز ناگفته

از حمله های ازبك و قزاق               داري هزاران خواب آشفته


بر گـرده ات زخمي ز بيگانه             آن دشمن ويرانگـر و غـدار

برجاي مانده داغ ها بر دل               از شش شهيد لاله گون رخسار

  

بر دوش تو بـار گـران غـم                از كـوچ غمبار جـوانانت

خم گشته پشتت از غمي ديگر       نابـودي رسم نيـاكانت


كو آن عروسي هاي شاديبخش       آن شاپري و اسب زيبايش

«در واكنـو»هـاي حنابنـدان              با دف زدن ها و حناهايش


آن كودكي هاي پر از شادي             آن تشله بازي هاي پشت بام

آن قصه گويي هاي طولاني             در شب نشيني هاي بعدشام


آن پيرمردان «جلك» در دست           آن پشم ريسي هاي مردانه

آن گپ زدن هاي در قلعـه                با شوخ طبعي هاي رندانـه


آن دست و بازوهـاي بافنـده             نخ ریسی و كرباس و گلدوزی

منديل و شال و زيلو و خورجین         قالیچه بافـی و لحاف دوزی


آن كشت و كار آبـه و ديمه                گاو و جُِغ و عاصا و گاوآهن

چَایگ و چِغِل در باد گرم تیر               دروازه چرخـنده بر خـرمن


یادش بخیر آن کیسه های گل           آن زعفران خوشبو و خوش نام

گل ورزدن پیش از طلوع صبح             گل بـاز کردن دور هم تا شـام


یادش بخیر آن گله های گاو                هر شام با پستان پـر از شیر

با فِــلهِ شیرین و دوغ ترش                 ماست و قروت و مسکه و سرشیر


یادش بخیر آن شیر دوشیدن               در صبح دلچسب بهارانت

بزغـاله های سرکش گلـه                   با های و هوی گله دارانت


یـاد تغـار و آتش مطبخ                        یاد نقـوچ تـازه و لمبه 

یاد کماچ ارزن و چِکمال                       با قٌرمه و جـزغاله دمبه


یادش بخیر آن نوحه خوانی ها             آن مسجد تاريخي و زيبا

صوت دل انگیـز علم بنـدان                   با آن علـم بـردار نابينا


آن آسيـاي آبـي و نفتـی                     با کیسه های آرد ارزن کـو ؟

آن خرده آهن های بشکسته                در كارگـاه  ذوب آهن كـو؟


كو آن اذان گوهاي خوش آواز                كو چاوشي خوان تو اي اسفاد

كو دشتبان سخت كـوش تو                 كـو آسيـابان تو اي اسفـاد


اينها همه ميراث پيران بود                    از خواجه و از رعيت و ميرزا

ميراث بانانت كجـا هستند                    كـو آن جوان هاي غيور ما


در زير پايت دشتي از لاله                     در حسرت برگشتن ياران

شايد كه برگرديم ما روزي                     همراه ابـر و بـارش باران


             دكتر مظفر كريمي ـ فروردين ماه 1393


برچسب‌ها: اسفاد, شاسكوه, ميلاكوه
نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

   در دوران کودکی ما در کنار مدرسه های امروزی، مکتب قرآن هم به سبک قدیم پابرجا بود. در مطلب قبلی گفته بودم که بسیاری از اسفادی های نسل قبل از ما سواد قرآنی شان را از مرحوم آخوند ملاوهاب و مرحوم آخوند کربلایی میرزامسیح (پدر آقای غلامرضا آخوندی) یاد گرفته بودند.

   آخوند ما، مرحوم کربلایی خدایار عاجزی بود که من بخش زیادی از موفقیتم را در زندگی، مدیون ایشان و همسرشان هستم. شاید شرح بیشتری از این موضوع برای شما هم جالب باشد:

    در حدود پنج سالگی ام، یک روز دوست همبازیم آقای محمد علی شفیعی، که همسایه دیوار به دیوارمان بود، مرا با خود به محل مکتبخانه برد. آن روز مکتب تعطیل بود و ممدعلی جاهای مختلف مکتب را به من نشان داد. تا قبل از آن درباره مکتب چیزهای ترسناک زیادی (مانند فلک کردن و کتک زدن) شنیده بودم. اما با توضیحات ممدعلی، ترس من از مکتب تا حدود زیادی ریخت. تا آنکه در صبح یک روز زمستانی، هنگامی که از خواب بیدار شدم، از پدرم شنیدم که قرار است به مکتب بروم.

  کمی نگران شدم. یواشکی از خانه بیرون رفتم به منزل عمویم (خدابیامرز خواجه اسحاق) رفتم و در زیر کرسی پنهان شدم. اما دقایقی بعد پیدایم کردند و پس از کمی مقاومت، راضی شدم که به مکتب بروم. خانه آخوند در باغستان بود و با قلعه فاصله ای نسبتاٌ طولانی داشت.

    اولین برخورد آخوند با من بسیار صمیمانه بود. ایشان مراسم معارفه را با یک دعا شروع کرد و سپس با چند تعارف شیرین، دلهره ام را از بین برد. پیش از آن، حمد و سوره و نماز را از پدر بزرگم (خدابیامرز خواجه حیدر) و مادر بزرگم (خدابیامرز بی بی) یاد گرفته بودم. دیدن بعضی از افراد آشنا در بین شاگردان مکتب، بخصوص همسایه ام محمد علی فردوسی، که چندسالی از من بزرگتر و بسیار صمیمی بود، به من روحیه داد و اولین روز مکتب را به خوبی شروع کردم .

   اما روزهای بعد همه چیز عادی شد و بخصوص از وقتی که آقای فردوسی که دوره اش را تمام کرده بود، دیگر نیامد، مکتب برای من وضعیتی غریبانه به خود گرفت. علاقه چندانی به یاد گرفتن نداشتم. با بچه های هم سن و سال نمی توانستم رفیق شوم و مسیر رفت و برگشت به خانه برای من بسیار دلهره آور بود.

  برنامه درسی مکتب با مدرسه های امروزی به کلی متفاوت بود. بچه ها در هر وقت از سال می توانستند وارد مکتب شویند و دوره آموزشی را به طور انفرادی، از اول شروع کنند. برنامه درسی هرکس از دیگری جدا بود و هرکس متناسب با استعداد و تلاش خود پیش می رفت. درس با تمرین حروف الفبا و حروف ابجد آغاز می شد. قواعد اعراب را که یاد می گرفتیم، می توانستیم جزء سی ام را از آخر (سوره های کوچک) شروع کنیم. هر درس را که خوب از بر می شدیم، اجازه می یافتیم که درس بعدی را بخوانیم.

  سوره «عم» آخرین سوره سی پاره (جزء سی ام) به منزله امتحان نهایی مرحله اول بود که با اتمام آن، اجازه ورود به درس قرآن داده می شد.

   از درس های آن روزها دو خاطره به یاد دارم که هرکدام ممکن بود بر زندگیم تأثیری نامطلوب بگذارد. نخست از سوره «الطارق». آخوند از من خواسته بود که این سوره را شب در منزل مرور کنم و من نخوانده بودم. هنگامی که در پاسخ آخوند که از من پرسید؛ دیشب این سوره را خوانده ای، با سادگی و صراحت گفتم نه، ایشان سیلی محکمی به صورتم زد. این سیلی از نظر من پاسخ راستگویی ام بود و مرا به شدت آزرده خاطر کرد.

  خاطره بعدی مربوط به سوره «عبس» است. در نبود آخوند، مبصر کلاس مسئولیت اداره مکتب را بر عهده گرفته بود. در مقابل مبصر ترس و دلهره کمتری داشتم. به همین دلیل از او خواستم که درس عبس را از من امتحان بگیرد. تنها دو اشتباه داشتم که وقتی یاد گرفتم، به من اجازه داد سوره بعدی را که «والنازعات» بود، شروع کنم. شروع درس والنازعات برای من بسیار هیجان آور بود زیرا که تنها یک درس به پایان «سی پاره» مانده بود و در واقع به امتحان نهایی می رسیدم.

   آخوند که آمد، با خوشحالی نزدش رفتم و گفتم که سوره عبس را در حضور مبصر خوانده ام و او به من اجازه داده که والنازعات را شروع کنم. آخوند گفت دوباره بخوان. چشمانم سیاهی رفت. دلهره تمام وجودم را گرفت. بی اختیار گفتم: حالا که فراموش کردم ... همه بچه ها خندیدند و آخوند با یک سیلی پاسخم را داد. حسابی توی ذوقم خورده بود. به کلی از درس بیزار شدم . تا مدت ها به جای درس خواندن با بعضی از بچه های مثل خودم (مانند بوذرجمهر غفاری) زیر سایه درخت می نشستیم و بازی می کردیم.

   بالاخره مدتی گذشت. سی پاره به انتها رسید و قرآن را آغاز کردم. در همان روزهای اول هنوز دو صفحه بیشتر از قرآن نخوانده بودم که اتفاق دیگری افتاد و مسیر زندگیم را تغییر داد. امروز حدود 42 سال از آن روز می گذرد و من تأثیر آن اتفاق را در همه موفقیت هایم حس کرده ام :

   در هوای معتدل بهار، کلاس در فضای باغ تشکیل می شد. بچه ها در سایه درخت ها نشسته بودند و هرکس جداگانه درس را زمزمه می کرد. آخوند برای انجام کاری بیرون رفته بود و اداره مکتب را به همسرش سپرده بود. اسماعیل ملکی (دوست صمیمی و قدیمی ام که اکنون دبیر آموزش و پرورش هستند)، مبصر ما بود. همسر آخوند از ما خواست که هر سئوالی داریم از مبصر بپرسیم.

   من احساس کردم که در غیاب آخوند درس را بهتر می فهمم. دو صفحه اول قرآن را خواندم و تنها دو کلمه را از مبصر پرسیدم. بقیه را به نظر خودم درست خوانده بودم. این موضوع را با خوشحالی به همسر آخوند گفتم و ایشان، بدون اینکه مرا امتحان کند، از بچه ها خواست که همه برایم کف بزنند ...

   هیجان تمام وجودم را گرفته بود. اعتماد به نفس عجیبی پیدا کرده بودم. نمی دانم از آن به بعد چه شد اما روزهای بعد را به یاد می آورم که قرآن را با صوت بلند می خواندم و آخوند تحسینم می کرد. گاه اتفاق می افتاد که ایشان در کنار کوچه باغ، رهگذری را نگه می داشت تا قرآن خواندنم را به او نشان دهد. خبر در بین همه آشناها پیچیده بود که فلانی با این سن کم، قرآن را با صوت می خواند. هر روز در کنار پدرم صوت قرآن را تمرین می کردم ...

   دوره قرآن را ظرف چند ماه تمام کردم و روزی که وارد مدرسه شدم، پیشاپیش، می توانستم درس ها را به خوبی بخوانم. بچه های سال دوم و سوم دورم جمع می شدند و با تعجب درس ها از من می پرسیدند. یادم می آید که از کل کتاب فارسی اول، پیش از آنکه درس را شروع کنیم، تنها چند کلمه را که در آن حروف ویژه فارسی (گ، ژ ، چ ، پ) بود، بلد نبودم...

   این شرح طولانی را از این جهت گفتم که تأثیر یک تشویق بجا را در زندگی خود یادآوری کرده باشم. نمونه چنین تشویق های تأثیرگذاری را در زندگی خود و دیگران بسیار دیده ام. از درگاه خداوند متعال برای مرحوم کربلایی خدایار و همسر مرحومه شان آرزوی رحمت و مغفرت دارم. آنها دین بزرگی به گردن من و امثال من دارند.


برچسب‌ها: مکتب قرآن, کربلایی خدایار عاجزی
نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

درگذشت "آقای اسفاد" سیزدهم اسفند 1392
 
موسوی آن مؤذن اسفاد
دعوت حق نمود روحش شاد
مهربان بود و با صفا چون آب
کوهی از غصه در دلم افتاد
                                (مرتضی حسینی اسفاد)
 
"کوهی از غصه" ... تنها عبارتی است که می تواند گویای سخن دلم باشد. "آقای با صفای اسفاد" دعوت حق را لبیک گفت.
   ... سال هاست که با  "نذر آقا" انس گرفته ام . درد و غم هایم را با نفس گرم آقا برطرف می کنم. هرسال عید که به اسفاد می رفتم، یکی از دلخوشی هایم دیدن آقا بود و امسال عید نوروز بدون آقا خیلی سخت خواهد بود. ... از هم اکنون، از راه دور بر قبر آقا اشک می ریزم.
                                                                   غفران و رحمت حق نثار روح پاکش باد.



برچسب‌ها: آقای اسفاد
نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

باسلام و با تبریک ایام مبارک دهه فجر 

    دهه مبارک فجر یادآور روزهای پرشور انقلاب اسلامی در سال 1357 است. آن سال من کلاس پنجم ابتدایی بودم و می خواهم وقایع آن روزهای اسفاد را از زوایه دید یک کودک 11 ساله بیان کنم.

خدابیامرز حاج محمد علی قاسمی که ساکن تهران بودند، آن روزها به خاطر مسائل انقلاب به اسفاد آمده بودند. اوایل آبان ماه بود و وقت برداشت گل های زعفران. هر روز تعدادی از مردم در گرمای آفتاب «در قلعه» می نشستند و ضمن پرکردن گل یا پشم ریسی با دست، به خبرهای جدید انقلاب گوش می دادند.

آن سال ها اسفاد ـ و هیچ روستای دیگری ـ برق نداشت. وقتی برق نیست، هیچ وسیله برقی دیگری هم نیست. بسیاری از مردم رادیو نداشتند. اندک رادیوهایی که وجود داشت با باتری کار می کرد و البته باید در مصرف باتری هم صرفه جویی می شد.

حاج محمد علی قاسمی، خبرهای جدید را برای مردم شرح می دادند، وقایع انقلاب را که در تهران دیده یا شنیده بودند، بیان می کردند، اعلامیه های جدید و نوارهای جدید را به دست مردم می رساندند و همه این ها باعث شد که شور و حال انقلاب مردم اسفاد را فرا بگیرد. البته باید یاد کنم از برخی روحانیونی که در دهه اول محرم به اسفاد آمدند (مانند شیخ جعفری قاین) و یا برخی جوان هایی که در شهر تحصیل می کردند و همراه خود عکس و اعلامیه های جدید می آوردند.

عزاداری محرم آن سال حال و هوای انقلاب به خود گرفته بود. برای اولین بار به پیشنهاد حاج محمد علی قاسمی، برای مسجد اسفاد بلندگویی خریداری شد. نصف پول بلندگو را خودشان دادند و بقیه ازبین مردم جمع آوری شد. شیرین ترین خاطره من مربوط به موقعی است که صدای نوحه خوانی ها از بلندگو پخش می شد و شور و هیجان کودکانه ما را چند برابر می کرد. در ذهن من آن صحنه ها با چهره حاج محمد علی قاسمی گره خورده است.

پسر ایشان جعفر موقتاً در مدرسه ما ثبت نام کرده بود و همکلاسی ما بود. او مثل بقیه بچه شهری ها خودش را نمی گرفت و به خاطر اخلاق بسیار خوبش، او را خیلی دوست داشتم. به ابتکار او از مدرسه فرار می کردیم و دسته های راه پیمایی تشکیل می دادیم تا آنکه مدرسه تعطیل شد.

یادم می آید که روزهای اول بهمن، که به دستور بختیار فرودگاه را بسته بودند تا امام وارد ایران نشوند، ما هم (مانند بقیه مردم) دو دسته تشکیل داده بودیم. جلوی یکی از دسته ها جعفر قاسمی و دسته دیگر من حرکت می کردیم و این شعارها فریاد می زدیم:

«بیا خمینی وطن انقلابست/نقش مخالفین تو برآبست/دولت بختیار/از کار برکنار/رهبر خمینی (2)»

«بسته برویت دشمنان فرودگاه/بایدشوی ازنقشه شان تو آگاه/دولت بختیار/از کار برکنار/ رهبر خمینی (2)»

آن شور و هیجان ها با پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن به اوج خود رسید و شیرینی آن هنوز از خاطرم نرفته است. جعفر را هنوز هم ـ بیش از آن روزها ـ دوست دارم و به روح پاک حاج میرزا محمد علی قاسمی و همه کسانی که قدمی در راه پیروزی انقلاب اسلامی برداشتند، درود می فرستم.


برچسب‌ها: انقلاب اسلامی, حاج محمد علی قاسمی
نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

درباره شهرستان زيركوه پانزدهم آذر 1392

سلام به همه دوستان ؛

   چند سالي است كه بخش زيركوه به "شهرستان زيركوه" تبديل شده و اميدهايي را در دل مردم زنده كرده است. اين تغيير و تبديل حتماً اثار مثبت خود را خواهد داشت. اما من در اينجا مي خواهم از زاويه ديگري به اين موضوع نگاه كنم.

حدود 27 سال پيش، كه تازه براي تحصيل به تهران آمده بودم، در خلال يك گفتگوي دوستانه، يكي از دانشجوها به شوخي به من گفت : "اگر ما از پشت كوه اومديم، تو از زير كوه اومدي"اين شوخي مرا به اين نكته توجه داد كه كلمه "زيركوه" براي ديگران معناي ديگري دارد غير از آن چيزي كه در ذهن ماست...

   در دين مبين اسلام بر انتخاب نام هاي نيكو و خوش آوا تأكيد زيادي شده است. اگر توجه كنيم، نام هايي كه براي امامان ما و فرزندان آنان انتخاب شده (مانند حسن، حسين، زهرا، زينب، محمد، ...)  همه داراي مفاهيم نيكو، زيبا، پسنديده، شايسته و مانند آن است. همين توصيه درباره نامگذاري مكان ها هم وجود دارد.

تاريخ كشور ما نشان مي دهد كه نامگذاري درست شهرها و روستاها و مناطق جغرافيايي مي تواند تأثير زيادي در پيشرفت و توسعه آن مناطق داشته باشد. يك نام زيبا مي تواند نظر مسئولان، سياستگذاران، سرمايه گذاران و مردم ساير نقاط كشور را به خود جلب كند و به عكس.

وقتي شما قرار است در يك جلسه رسمي از حقوق مردم يك منطقه دفاع كنيد، زيبايي نام آن منطقه تأثير زيادي در موفقيت شما براي جلب نظر ديگران دارد. يك نام ظاهرا بي معنا ـ يا نامي كه كسي معناي آن را نمي داند ـ ممكنست هيچ حساسيتي ايجاد نكند. اما نامي كه معناي آن چند پهلو يا نامناسب باشد، قطعاً اثر منفي خواهد داشت.

خلاصه آنكه پيشنهاد مي كنم مردم و مسئولان دست اندركار منطقه به هر طريقي كه مي توانند، موضوع اصلاح نام شهرستان زيركوه را در دستوركار قرار دهند و بدون توجه به تعصب هاي محلي يا قومي، يك نام شايسته تر براي اين شهرستان تازه تأسيس انتخاب كنند. لازم است همه ما در اين زمينه  از هيچ تلاشي فروگذار نكنيم.


برچسب‌ها: شهرستان زيركوه
نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

شهداي اسفاد (3) نهم تیر 1392
سلام

نهم تيرماه يادآور آزاد سازي شهر مهران در عمليات حماسه ساز كربلاي يك است. در اين عمليات كه در اوايل تيرماه 1365 انجام شد، دوست عزيز و همبازي دوران كودكي ام محمدرضا شفيعي به شهادت رسيد. 

 طلبه شهيد محمد رضا شفيعي در مدرسه علميه قاين مشغول به تحصيل بود. او باوجود سن كمي كه داشت، در اولين فرصتي كه اجازه حضور در جبهه را يافت، اعزام شد و البته زمان زيادي طول نكشيد كه به ديدار حق شتافت. او پيش از آخرين سفرش عكسي از خودش را به يادگار به من سپرد كه نشان مي دهد "پاسدار افتخاري" بوده است. اين عنوان به كساني گفته مي شد كه قصد داشتند در سپاه پاسداران ادامه خدمت دهند. اين عكس را براي اولين بار منتشر مي كنم.

  محمد رضا شفيعي در قلعه قديم اسفاد همسايه ديوار به ديوار ما بود. من بازي هاي كودكي ام را با او و برادر بزرگترش محمد علي تجربه كرده ام. ما سه تا همه جا با هم بوديم. در باغستان، كشتمان، كوچه، پشت بام و مدرسه . بيشتر بازي ها  در پشت بام ها شكل مي گرفت.

   تابستان ها تقريباً همه مردم پشت بام مي خوابيدند و بازي هاي ما تا دير وقت ادامه مي يافت. پشت بام تمام روستا يكدست و به هم متصل بود. بدون هيچ واهمه اي، بچه ها آزاد بودند كه دنبال هم بدوند و بازي هاي قديمي مانند "كوت تشله خراب" ، "تشله بازي" ، "دار و قهم" ، "اورنگ اورنگ" ، " رگ بازي" و مانند آن بازي كنند. نمي دانيد بازي كردن روي لحاف و تشك ها چه كيفي داشت.

   من و محمدعلي به مكتب مي رفتيم. در مدرسه محمد علي از من يك كلاس جلوتر و محمد رضا يك كلاس عقب تر بود. تا پايان ابتدايي باهم بوديم. آن دو برادر بعد از ابتدايي درس را ادامه ندادند. محمد علي افتاد توي خط جنگ و جبهه و عضو سپاه پاسداران شد و محمد رضا هم كه كوچكتر بود، با چند سال تأخير به مدرسه علميه رفت.

  وقتي دوره دبيرستان را در قاين مي گذراندم، تقريباً هفته اي دو سه بار همديگر را مي ديديم. حال و هواي جبهه وجود همه ما را پر كرده بود. در سال 1363 با تعداد 30 نفر از اسفادي ها يكجا به منطقه جنوب اعزام شديم كه محمد علي هم با ما بود و عكسي هم از آن روزها دارم.

   

رديف نشسته: نفر وسط محمد علي شفيعي ، نفر اول سمت چپ مظفر كريمي

رديف ايستاده : نفر اول سمت راست: شهيد سيد ابوالفضل حسيني، نفر دوم رضا كاظمي، نفر پنجم هوشنگ انصاري

بقيه از بچه هاي شاهرخت هستند كه نمي شناسم

چند ماه بعد، محمد علي در عمليات بدر به شدت مجروح شد. حالش وخيم بود و همه ما را نگران كرده بود. بعد از مجروح شدن محمد علي، سختگيري هاي پدر روي محمد رضا بيشتر شد چون او هم اصرار به جبهه رفتن داشت. اما او بالاخره حرف خود را به كرسي نشاند و مسير خود را انتخاب كرد...

     هفته اول تيرماه 1365 براي من هفته كنكور بود. البته آن روزها هيچ چيزي براي ما بر حس و حال جبهه غلبه نداشت. ما كه باور نداشتيم بعد از جنگ زنده بمانيم، پس براي چه بايد به كنكور اهميت مي داديم. باوجود اين، كنكور هم يك تكليف بود. در قاين، دور از خانواده  مانده بودم تا درس بخوانم. فكر مي كنم هنوز امتحانات نهايي تمام نشده بود. بعد از ظهر در خانه عليرضا حسني خوابيده بودم كه حسينعلي نظري مرا از خواب بيدار كرد و خبر شهادت محمد رضا را داد. قرار بود فردا تشييع جنازه برگزار شود. نمي توانم بگويم چه حالي پيدا كردم... دوست ندارم بقيه آن خاطره ها را يادآوري كنم.

به روان پاك اين شهيد عزيز و همه شهداي جنگ تحميلي درود مي فرستم و براي خانواده ها و بستگان ارجمندشان آرزوي سلامتي و سربلندي دارم.


برچسب‌ها: اسفاد, محمدرضا شفيعي, مظفر كريمي, كربلاي يك
نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

زنجيره محبت ششم بهمن 1389

سلام

   در يادداشت قبلي درباره "آقاي اسفاد" و حادثه اي كه براي ايشان پيش آمده بود نوشتم. ايشان به خاطر شكستگي لگن در بيمارستان بستري و تحت عمل جراحي قرار گرفتند. در اين فاصله تعدادي از دوستان از طريق ايميل يا تلفن تماس گرفتند و كمك هايي هم فرستادند. همچنين شنيدم كه از طرف مردم باوفا و صميمي در مشهد و اسفاد هم كمك هاي خوبي صورت گرفته است. به هر صورت عمل جراحي آقا با موفقيت انجام شد و هزينه آن نيز تأمين گرديد.

   انصافاً اين روحيه همدلي و همكاري بين مردم ما شايسته قدرداني است و بايد از اين بابت سپاسگزار حضرت حق باشيم. در شرايطي كه همه ما در تنگناي مالي هستيم، حاضريم كسي را كه مشكل بيشتري دارد بر خودمان ترجيح دهيم يا براي حل يك مشكل از يك نيازمند حاضريم ساعت ها وقت بگذاريم و به هر دري بزنيم حتي وقتي كه او را نمي شناسيم. اين روحيه ستودني است.

خاطره تلاش و زحمت هاي مردمي كه از راه دور براي كمك به زلزله زدگان آن منطقه آمده بودند و بي هيچ چشمداشتي ـ تنها به خاطر رضاي خدا ـ چندين روز در آن منطقه ماندند، هرگز از يادمان نمي رود.  اين مورد و موارد مشابه نيز در خاطرها ماندني خواهد بود.

به سهم خودم از همه دوستاني كه براي تأمين هزينه هاي درماني "آقا" كمك مالي ارسال كردند، به خصوص آقاي دكتر مظفري، خانم دكتر ابن احمدي، آقاي دكتر سلطانزاده و خانم دكتر رهبري تشكر مي كنم و برايشان از درگاه خداوند متعال آرزوي سلامتي و توفيق دارم.

اميدوارم اين زنجيره محبت و همدلي كه بين ما شكل گرفته، همواره ادامه داشته باشد.

 

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

درباره آقاي اسفاد بیست و پنجم دی 1389
سلام

لغزندگي زمين در سرماي دي ماه، منجر به حادثه اي براي آقا سيد محمد تقي شد. ايشان اكنون به علت شكستگي پا در بيمارستان بستري هستند. به دليل پر هزينه بودن عمل جراحي، ايشان نياز به كمك مالي دارد. اگر مي توانيد كمك كنيد.

از همه شما التماس دعا داريم. 

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

آقاي اسفاد (1) بیست و یکم مهر 1389

سلام به همه شما

در حدود سن ۴ تا ۵ سالگي يك بار به سختي بيمار شده بودم... آن سال ها دوا و دكتر مانند امروز در دسترس نبود. نزديكترين درمانگاه در حاجي آباد بود و بقيه روستاها هيچ كدام نه دكتر، نه خانه بهداشت، نه ماشين و نه جاده اي كه آنها را به درمانگاه برساند نداشتند.

آن راه طولاني را هم كه نمي شد تنها رفت. مسيرهاي سر راست امروزي را فراموش كنيد. جاده قديم راه باريكه اي مالرو بود كه از پايين كوه، روستاهاي قديم اسفاد و آبيز و حاجي آباد را به هم وصل مي كرد. وضع روستاهاي ميرآباد و فندخت و ... هم كه بدتر و راه آنها دورتر بود.

بايد چند نفر همراه مي شدند تا آن راه را در سرما و برف و باران زمستان طي كنند و بيمار را به دكتر برسانند. گاه همه اين مسير را مي رفتي اما الاغ ها نمي توانستند از رودخانه حاجي آباد رد شوند آن وقت اول مصيبت بود. و بدتر از آن، مي شد كه اين راه را با آنهمه مشقت بروي و بگويند دكتر نيست. من از هردو موردي كه گفتم، خاطره هايي دارم.

اين وضع اسف بار سبب مي شد كه مردم از خير دكتر و شر راه بگذرند و تا مي توانند از دوا و درمان محلي استفاده كنند. قديمي ها انواع گياهان دارويي و جوشاندني ها را مي شناختند و براي درمان از آنها استفاده مي كردند. زخم ها را پنبه داغ مي كردند تا خون بند بيايد و اگر زخم جزئي بود با پاشين كمي خاك مشكل حل مي شد. شكستگي ها و در رفتگي ها را شكسته بندها جا مي انداختند و با "كما" مي بستند تا جوش بخورد. اما بعضي وقت ها هم هيچ كدام از دوا و درمون ها اثر نمي كرد. آنوقت بايد دست به دامن دعا مي شدند.

در اسفاد قديم چند دعا نويس معروف بودند. يكي از آنها خدابيامرز خوج فداحسين اللهي (پدربزرگ آقايان دلير) بودند. نفس خوج فداسين گرم و تأثيرگذار بود. چند بار خودم شاهد بودم كه دعاي ايشان فوري اثر مي كرد. اگر توفيقي دست دهد چند خاطره از دعاي ايشان را در يادداشت هاي بعدي خواهم نوشت.

اما آنچه مي خواهم بگويم درباره تأثير دعاي «آقا سيد مد تقي» است كه چند بار براي خودم پيش آمده. تب شديدي كه چند روز گرفتارم كرده بود. كابوس هاي عذاب آور شبانه را هنوز به ياد دارم و در طول روز هم ساعت ها بيهوش يا نيمه هوشيار بودم. دوا و درمون هيچ اثري نداشت...

پس از خوابي سنگين، يكباره با يك حس خوشايند بيدار شدم. هنوز چشم باز نكرده بودم كه با دستم از روي جيب پيراهنم روي سينه چپ، كاغذي را حس كردم. گفتم اين چيه؟ مادرم بالاي سرم بود. با خوشحالي گفت : دعا...، از جا برخاستم. حالم خوب شده بود. چند دقيقه قبل از آن، آقاسيد مدتقي اين دعا را برايم نوشته بودند. نفس گرم سيد بزرگواري كه آن سال ها هر صبح و شام صداي اذانش را از بام محله پايين مي شنيديم، آن روز مرا از آن تب دردناك و كابوس ترس آور نجات داد.

ما مردم اين چيزها را خيلي جدي نمي گيريم مگر آنكه حسابي گرفتار شويم. از آن سال ها، بيش از سي سال گذشت. چند سال تحصيل در دانشگاه علوم پزشكي، كار در بيمارستان ها و سروكله زدن با پزشكان مرا با واقعيت هاي دنياي پزشكي آشنا كرد. اگرچه در دوره كودكي به پزشك دسترسي نداشتم، اما امروز با اين همه دسترسي، اعتماد بسيار كمي دارم.

سحرگاه يك روز فرزند خردسالم به خاطر دل درد شديد بيدار شد. سعي كرديم با مراقبت او را تسكين دهيم. اما ادامه درد و استفراغ و بي اشتهايي سبب شد كه به بيمارستان برويم. تشخيص اوليه پزشكان اين بود كه آپانديسيت است. معاينات و آزمايش و سونوگرافي انجام شد و آپانديسيت تأييد شد. اين كارها تا ساعت حدود 11 شب طول كشيد.

وقتي تصميم پزشكان براي بردن بيمار به اطاق عمل اعلام شد، يكباره بغضم تركيد، مي دانستم كه اطاق عمل و جراحي آپانديس براي يك كودك چه گرفتاري هايي دارد. فرصت خواستم. كناري نشستم، با خداي خودم خلوت كردم و ... نذري براي آقاسيدمدتقي در نظر گرفتم. چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد.

ديدم حال بچه بهتره. از دكتر خواهش كردم دوباره معاينه كنه... گفتند درد نداره. خواهش كردم دوباره آزمايش رو تكرار كنند. جواب آزمايش اومد. ساعت يك بامداد بود. گفتند نتيجه منفيه. نيازي به عمل نيست... براي احتياط تا صبح صبر كرديم. پزشك نوبت صبح هم معاينه كرد. گفتند بذاريد پزشك فوق تخصص هم ببينه. ساعت نزديك به 11 صبح بود. پزشك بعد از معاينه گفت بچه به اين سرحالي رو چرا ديشب تو بيمارستان نگه داشتند؟!

اونا حيرت كردند ولي من تعجبي نكردم. من سال هاست كه روزي ام را از خوان اهل بيت مي خورم. آقاسيد فقط يك واسطه است. خدا ايشان را براي ما نگه دارد.

 

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

یک حرف نگفته با شما سیزدهم اردیبهشت 1389
سلام به همه شما

حدود دوسال است که بین گفتن و نگفتن یک حرف مانده ام. از یک طرف شرمنده همه دوستانی که از طریق این وبلاگ با آنها در ارتباط بودم و در این دوسال این ارتباط کم رنگ شده، و ممکن است به حساب کم اعتنایی گذاشته شود و از طرف دیگر نگران از اینکه آیا حق دارم مشکل شخصی ام را در این فضا (که عمومی است) مطرح کنم؟

اما واقعيت اينست كه از حدود خرداد ماه ۱۳۸۷ ، به موازات فشار کاری سنگینی که در مرکز پژوهش های مجلس دارم، کمردرد آزار دهنده ای هم امانم را بریده است. فکر می کردم که به زودی این درد برطرف می شود و می توانم به جمع دوستانه شما برگردم. اما هرچه گذشت، این درد شدیدتر شد طوری که اکنون در هر نوبت بیشتر از حدود ۱۰ دقیقه نمی توانم پشت میز بنشینم و اغلب وقت ها باید به حالت درازکش کار کنم.

به هر حال، از اینکه در این مدت کارم را در این وبلاگ نیمه تمام گذاشته ام از همه شما دوستان عذرخواهی می کنم و از خدا می خواهم که دوباره این توفیق را پیدا کنم.

یاد اسفاد و اسفادی ها همیشه در ذهن و دلم ماندگار است و به همه روستاهای و روستاییان ایران عشق می ورزم.

دعا می کنم و شما هم دعا کنید که در این سرزمین پرافتخار، دل ها هر روز و هر لحظه به هم نزدیکتر شود.

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

باز هم زعفران ! بیست و دوم آبان 1387

باز هم آبان ... و برداشت زعفران :

بیدار شدن در سحرهای سرد ،

نور سفید و زننده چراغ توری ،

در مقابل چشمان خواب آلود و غرغرهای کودکانه ،

برخورد سرمای سوزناک صبح با صورت های خشکیده ،

نشستن بر خاک سرد کشتمان ،

دنیایی رنگارنگ ، سبز و بنفش و قرمز و زرد

تماس سرانگشتان یخ زده با برگ های سوزنی

و ... چیدن گل ...

سبدهای پر از گل ...

کیسه های پر از گل ...

تا ظهر ...

و گاه تا غروب ...

وای ... چه قـدر خسته ام.

زانوهایم ، شانه هایم و دستانم ، هیچیک مال من نیست.

وای پدر ... مدرسه ام دیر شد.

برای یک لقمه نان چقدر باید کار کرد ؟

و تازه هنوز بقیه اش مانده ...

 نشستن بر کف زمین حیاط یا کوچه یا پشت بام ،

و پر کردن همه این گل ها ،

تا تارهای زعفران ، این طلای سرخ قاینات ،

دسته دسته در کنار هم قرار گیرند ،

و سفره هایی را

در خانه هایی - بی خبر از این همه رنج - رنگین کنند.

 دیگر شب شده است ،

و گل ها هنوز پر نشده ،

زودتر باید بخوابیم تا سحر بیدار شویم و صبحی دیگر را ـ مانند دیروزـ آغاز کنیم.

ولی پدر!

من خسته ام ، برای همیشه ، 

می شود دیگر زعفران نکاریم !!

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

درباره مزار آشی یازدهم خرداد 1387

سلام. در پاسخ به یکی از شما دوستان، وعده داده بودم که درباره مزار آشی مطلبی بنویسم. اینک آن مطلب :


    مزار (به معنی زیارتگاه) ریشه در اعتقادات دینی ما ایرانیان دارد که در ایران پیش از اسلام نیز به نامهای دیگری وجود داشته است. بجز حرم امامان معصوم علیهم السلام، که کعبه عشق و ارادت شیعیان است، مکان های دیگری نیز به عنوان مزار شناخته می شود که محل دفن امامزادگان و دیگر بزرگان دین است و یا ممکن است نشانه ای از آنان داشته باشد، مانند قدمگاه حضرت امام رضا (ع) در نیشابور که نشان حضور و استقرار ایشان در آن مکان است. در مجموع مزارها بهانه ای است برای عشق ورزیدن  و ابراز ارادت به بزرگان دین و راهنمایان انسان.

    اگر این جمله آخر را به عنوان فلسفه مزار بپذیریم، هر مکان یا نشانه ای که ما را به یاد خدا اندازد و بهانه ای شود که با او درد دل کنیم و فرمانهای او را به خود و دیگران یادآوری نماییم، می تواند مزار باشد.

     مزار آشی در اسفاد نیز از جمله این مزار هاست که محل دفن کسی نیست اما نشانه ای از قدرت خداوند است :

 در شیب تند قله ای که به نام همین مزار خوانده می شود، سنگی بزرگ و کروی شکل به تنه باریک یک درخت وحشی تکیه داده و در حالی که زیر پای آن خالی بوده و هر آن می توانسته است سقوط کند، سالهاست که همان جا قرار گرفته است.

 طی این سالهای طولانی، باران و برف تغییرات بسیاری در دامنه و قله این کوه و دیگر کوههای همجوار آن ایجاد کرده و زلزله های این دو دهه سنگ ها و صخره های زیادی را از بالای کوه به پایین پرت کرده است. به طوری که دهانه ابتدایی شاهرود و ادامه آن تا سنگابها و دره گلستو، کاملا با ۱۵ سال پیش متفاوت است، اما سنگ مزار همچنان بر جای خود ایستاده است.

    نمی خواهم این وضعیت سنگ مزار را به مقدسات ربط دهم و مردم اسفاد هم چنین اعتقادی ندارند. اما هر چه هست، این سنگ در گذشته های نه چندان دور، بهانه ای بود تا خانواده ها را از درون منزل به دامنه کوه بکشاند. آن روزها مسافرت رفتن و زیارت امام هشتم (ع) در مشهد به آسانی امروز نبود. رفتن به مزار شاسکوه هم از عهده هرکسی ساخته نبود. مزار آشی فرصت مناسبی را فراهم می کرد که برخی درد دل ها با خدا گفته شود. 

   در آنجا آش نذری می پختند، دعا می خواندند، از خدا حاجت می خواستند و به درختی که تکیه گاه سنگ است، تکه پارچه ای گره می زدند تا حاجت شان برآورده شود. البته امروز دیگر مزار آشی رونق گذشته را ندارد ... بدرود تا بعد.


برچسب‌ها: مزار آشي, اسفاد
نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

عذرخواهی از دوستان سی ام فروردین 1387
سلام به همه

     طی دو سه ماه اخیر به دلیل اشکلات فنی نتوانستم مطلب جدیدی اضافه کنم و یا پاسخ نظرات شما را بدهم. امیدورام به زودی این اشکال برطرف شود. از همه کسانی که در این مدت برایم یادداشت گذاشته اند ممنونم. پاسخ شما را در همانجا کنار یادداشت تان نوشته ام. امیدوارم امسال برای همه ما سال نوآوری و شکوفایی باشد.

اسفاد - فروردین 1387

 منتظر نظرات شما هستم.

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

شهدای اسفاد (2) بیستم اسفند 1386
سلام به همه

   سالروز عملیات بدر یادآور شهادت دوست عزیزم شهید علی حسینی است. او اولین شهید اسفاد بود که در عملیات بزرگ بدر مفقود الاثر شد و پیکر پاکش پس از چند سال به وطن بازگشت. شب گذشته به خوابم آمده بود و همین باعث شد تا اندکی از خاطره هایم را درباره او بنویسم.

  تا آنجا که به خاطر دارم ، شهید حسینی نخستین بار در سال ۱۳۶۲ به جبهه رفت و یک سال بعد که من برای اولین بار اعزام شدم ، او د مسیر رفتن ما را راهنمایی می کرد. در خردادماه ۱۳۶۳ همراه با حدود ۳۰ نفر از بچه های بسیجی اسفاد به منطقه اهواز اعزام شدیم. پس از سازماندهی نیروها، من و علی حسینی در کنار هم قرار گرفتیم : گردان یدالله ، گروهان یک، دسته یک.

    آقایان حسینعلی حکمتی پور و رضا کاظمی که در رسته فرماندهی بودند و نیز آقای هوشنگ انصاری در همان گردان یدالله ماندند و بقیه بچه های اسفاد به گردان ادوات در منطقه حمیدیه اعزام شدند.

     من و علی حسینی به مدت سه ماه به عنوان تخریبچی دسته، تمام اوقات را با هم بودیم و از او خاطره های بسیاری به یاد دارم که اگر فرصت دست دهد خواهم نوشت. بالاخره ماموریت تیپ امام موسی (ع) که ما جزو اعضایش بودیم ، در مهرماه ۱۳۶۳به پایان رسید و ما به پشت جبهه برگشتیم.

سمت چپ : شهید علی حسینی ، سمت راست : مظفر کریمی - تیرماه ۱۳۶۳
 
     اما علی حسینی مدتی بعد همزمان با آغاز عملیات بزرگ بدر ، دوباره به جبهه برگشت و در همان عملیات به شهادت رسید. از چگونگی شهادتش اطلاع زیادی ندارم بخصوص که تا چند سال پس از جنگ، حتی شهادت یا اسارتش هم قطعی نبود و سرانجام در جریان جستجوهای هیات تفحص آثار پیکر پاکش پیدا شد ...

روحش شاد و راهش مستدام باد

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

شهدای اسفاد (1) بیست و یکم بهمن 1386

 سلام به همه.

     دهه مبارک فجر یادآور خاطرات شیرین دوران انقلاب است. اما این روزها، سالروز عملیات والفجر هشت و فتح فاو نیز هست. عملیات والفجر هشت را به حق فتح الفتوحی تکرار ناشدنی نامیده اند که در آن اقداماتی حیرت آور و معجزآسا از سوی رزمندگان اسلام انجام گرفت.

     عملیات والفجر هشت یادآور شهید غلامحسن نظرجانی است. اولین شهیدی که پیکر پاکش در مزار شهدای اسفاد (ملک شخصی خودش) دفن شد. به روحش پاک ایشان و همه شهدای اسلام درود می فرستیم. 

      من تنها یک بار توفیق داشتم که همزمان با ایشان در جبهه حضور یابم. تابستان سال ۱۳۶۴ بود. تا اهواز با هم بودیم و ساعات بسیار شیرینی را در قطار از مشهد تا اهواز گذرانده بودیم. پس از سازماندهی نیروها در اهواز ، ما به منطقه غرب اعزام شدیم و ایشان به همراه آقای حیدر عبدی در اهواز ماندند.

      ... در پایان دوره خدمتم از منطقه غرب به اهواز رفتم و برای خداحافظی به ایشان و آقای عبدی هم سری زدم. گفتگوهای خاطره انگیزی رد و بدل شد. از جمله درباره مشکلات آب نوسازی اسفاد. آن موقع هنوز تعداد کمی از مردم به خانه های نوسازی نقل مکان کرده بودند و بعضی ها ، به دلایلی آب نوسازی را قطع کرده بودند. ایشان از این بابت که خانواده ها در آن فضای خالی از سکنه و دور از قنات، با کمبود آب روبرو هستند، بسیار ناراحت بود و نامه ای در این باره هم نوشت که من با خود به اسفاد آوردم ...

    این آخرین دیدار من با شهید نظرجانی بود. چند ماه بعد ایشان در عملیات والفجر هشت، در اثر اصابت ترکش خمپاره و نیز انفجار گلوله های آرپی جی که در دست داشت، به شهادت رسید. 

روحش شاد 

 

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

ارتفاعات بخش زیرکوه بیست و یکم بهمن 1386
       متن زیر را برای آشنایی بیشتر با ارتفاعات منطقه زیرکوه ،
از سایت قاین دات کام نقل می کنم:

مهمترین ارتفاعات زیرکوه

رشته کوه شاسکوه : این رشته کوه با تراکم نسبتاٌ زیاد در سمت شمال غرب منطقه زیر کوه با روند شمال غربی، جنوب شرقی از روستای کریزان شروع می شود و تا تنگه حاجی آباد امتداد می یابد. بلندترین نقطه این رشته قله شاهاز با 2823 متر می باشد. روستاهای کریزان ، نیار، استند، فندخت، بهناباد، بیدخت، اسفاد، میرآباد، آبیز، چناران، نوده ، وند، آبمهان، در کوهپایه های شرقی آن و روستاهای تیگاب، کلاته شیخ علی در دامنه غربی آن استقرار یافته اند. این رشته و به خط الراس آن آبریز دشت اسفدن را از دشت شاهرخت جدا می کند.


لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید :


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

قلعه كوه اسفاد نهم بهمن 1386

سلام

از اینکه مدتی - به خاطر تراکم کاری و سرمای بی سابقه تهران - فرصت نیافتم که مطلب تازه ای بنویسم عذر می خواهم. به نظرم رسید بد نیست مطلبی را که سایت «قاین دات کام» (http://www.qayen.com)  درباره قلعه باستانی اسفاد درج کرده است عیناٌ نقل کنم :

لطفاْ روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

مروری بر نظرات شما بیستم آذر 1386

سلام . بعد از گذشت حدود شش ماه از آغاز کار این وبلاگ، بهتر دیدم نظرات دوستان را در کنار هم قرار بدم تا بتونیم همه رو یکجا مرور کنیم .

لطفاٌ برای مرور نظرات روی ادامه مطلب کلیک کنید :  

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

درباره زعفران نهم آذر 1386
سلام دوستان ؛

         زعفران محصول اصلی و مهم اسفاد (و منطقه قاینات) و منبع اصلی درآمد مردم است. هرچند که زعفران در نقاط مختلفی از کشور کشت می شود، اما کیفیت محصول قاینات زبانزد مردم ایران است تا جایی که هرکس نام قاینات را بشنود، حتماٌ به یاد زعفرانش می افتد.

     زعفران گیاهی معطر است که عطر و رنگ و طعم آن در صنایع غذایی و دارویی و نیز در آشپزی ها استفاده می شود و یک کالای گران قیمت به شمار می آید.  البته اگر فرایند کاشت ، نگه داری و برداشت آن را در نظر بگیرید، چندان گران نیست و به همین دلیل است که زعفرانکاران طی چند دهه گذشته به مرور فقیر و فقیرتر شده اند.

    ریشه گیاه زعفران پیازی کوچک است که چندین سال عمر می کند و هر سال در آبان ماه محصول می دهد. اما در سایر ماهها ، به تناسب فصل نیاز به مراقبت هایی دارد. بعد از چند دهه، که لایه های بیرونی پیاز و نیز جوانه های اطراف آن زیاد می شوند و به اصطلاح پیاز پیر می شود، دیگر مواد خاک و شرایط آن برای این پیازها مناسب نیست. باید پیازها را از خاک در آورد و در جایی دیگر کاشت تا دوره زندگی دیگری را در محیطی تازه آغاز کنند. 

     گیاه زعفران، برخلاف سایر گیاهان، تابستان خواب و زمستان بیدار است. از اوایل اردیبهشت برگ های زعفران زرد و شکننده می شود. کشاورزان این برگ ها را درو می کنند تا برای علوفه گوسفندان در زمستان نگهداری کنند. در طول تابستان، زمین های زعفران آب نمی خورد و بر اثر شدت گرما کاملاٌ خشک می شود. در این مدت تنها خارهای کویری در این زمینها می روید که در اواخر تابستان این خارها را با تبر یا لبه تیز بیل بریده و جمع آوری می کنند. این خارها در گوشه ای از زمین روی هم انباشته می شود و در سرمای خشک پاییز وسیله ای می شود برای افروختن آتش و گرم کردن دستان یخزده کشاورزان ...

     در مهرماه، آبیاری زمین ها آغاز می شود. پس از آنکه زمین در اثر آبیاری نرم شد، با چارشاخ آن را شخمی سطحی می زنند (که به آن رنده زدن گفته می شود) و سپس با ماله کشی سطح زمین را صاف و هموار می کنند تا برای رویش گل ها آماده شود.

     رویش گل ها به تدریج از اواخر مهر آغاز می شود اما شدت آن (جوش گلها) معمولاٌ در هفته سوم آبان ماه است. چشم انداز گل های زعفران در صبحدم بسیار  زیباست. رنگ بنفش گل ها در کنار زردی پرچم و قرمزی مادگی آن (که همان محصول زعفران است) ، به کشتمانها زیبایی خیره کننده ای می دهد. عطر دل انگیز آن را هم به این زیبایی اضافه کنید، چه می شود ...

    اما به همان اندازه که گل های زعفران زیبا و محصول آن درآمدزاست، کار کردن با این گل ها سخت است. روزهای جوش گل حسابی کلافه کننده است. لازم می شود که از کله سحر شال و کلاه کنی و برای گل ورزدن به کشتمان بروی. کوچک و بزرگ ، مرد و زن ، مهمان و صاحبخانه همه باید بیایند. کمتر کسی از این روزها خاطره خوشی دارد ...

     گل ها تا وقتی آفتاب نخورده و غنچه است، راحت تر چیده می شود چون نوک تیز غنچه را می توان با دو انگشت گرفت و بیرون کشید اما وقتی باز شد، چیدن آن سخت و وقتگیر است. به همین دلیل، بهتر است که هر نوبت گل را در همان روز اول و قبل از آنکه آفتاب بخورد، بچینند.

     گل ورزدن معمولاٌ تا حدود ظهر طول می کشد و در روزهای جوش گل ممکن است تا غروب هم تمام نشود. بخصوص بعد از چند روز که برگ های باریک و نوک تیز گیاه از زمین در می آید و گل ها را احاطه می کند، کار چیدن گل دشوارتر و وقتگیرتر می شود.

     خب ... بعد از جمع آوری گلها، با این همه خستگی وقتی به خانه رسیدید، تازه گرفتاری شروع شده است. این همه گل را باید پر کنید. گل پر کردن هم خسته کننده تر از گل ور زدن است. باید ساعتها یکجا بنشینی ، گل را از وسط به دو نیم کنی و رشته زعفران را از درون آن بیرون بکشی و آنها را مرتب و منظم دسته کنی تا برای خشک کردن آماده شود.

      گل ها را اگر در حالت غنچه چیده شده باشند می توان در محیطی سرد دو یا سه روز نگه داشت. در غیر این صورت، زود پژمرده می شوند و پر کردن آنها دشوار می شود. شب های گل پر کردن، خاطره انگیز است. اغلب اوقات افرادی از فامیل یا همسایه ها در یک منزل دور هم می آیند تا در حضور یکدیگر خستگی را کمتر حس کنند. بسیاری از قصه ها و حکایت ها در این شب ها گفته می شود... 

     در روزهای جوش گل، معمولاٌ کارگر گیر نمی آید. همه خودشان کار دارند. کارگر آوردن از نقاط دیگر هم گرفتاریهایی دارد. بعضی از مردم ناچار می شوند گل ها را پر نکرده بفروشند. و بعضی هم آنها را به نقاط دیگر می برند، تا افراد آشنا و مورد اعتماد برایشان پر کنند. زعفران را پس از پر کردن، در جایی مطمئن مقابل آفتاب می گذارند تا خشک شود و برای فروش آماده گردد.

       بازار زعفران، برای کشاورزان چندان مناسب نیست. معمولاٌ در فصل برداشت و فروش قیمت ها افت می کند و بسیاری از مردم که از قبل خود را بدهکار کرده و به آن تاریخ چک (وعده سر خرمن) داده اند، ناچار می شوند که محصول خود را با قیمتی کم بفروشند و در واقع ارزش اضافی زعفران به واسطه ها و فروشندگان بازار منتقل می شود.

      البته این مشکل را اغلب محصولات کشاورزی ما دارند. ولی طی دو سال اخیر ابتدا با اعلام قیمت تضمینی از سوی دولت، بازار کمی بهبود یافت و سپس با جهشی شدید، قیمت ها به بیش از سه برابر رسید که رکود چند سال گذشته تا حدودی جبران شد.

      امید است همان طور که طی سال های اخیر در صنعت بسته بندی زعفران پیشرفت های خوبی حاصل شده است، در صنعت کاشت و برداشت آن هم تحولی ایجاد شود تا رنج و زحمت زعفرانکاران کمتر شود... تا فرصتی دیگر شب بخیر !!

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

تعدادی از دوستان نظراتی داده اند که لازم می دانم به آنها پاسخ دهم :   
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

یادی از درگذشتگان (1) پنجم آبان 1386

     درگذشت تأثر انگیز مرحوم حاج محمد رضا آخوندی را به همه همولایتی ها و بخصوص خانواده و بازماندگان داغدارش تسلیت می گویم.ایشان با آنکه بخش عمده ای از زندگی اش را در تهران گذراند، اما خاطره آهنگ خوش اذان گفتنش بر بام اسفاد قدیم فراموش شدنی نیست.

از جناب آقای سعید جمالیان که این موضوع را یادآوری کردند، بسیار ممنونم. برای روح آن مرحوم آرزوی مغفرت و رحمت می کنم و برای بازماندگان محترمش از درگاه خداوند آرزوی صبر دارم. اما این موضوع بهانه ای شد برای یادآوری بخشی از خاطرات اسفاد قدیم.

    شاید ریشه نام فامیلی آقایان آخوندی نیز برای شما جالب باشد. در اسفاد قدیم، به مکتبدار ده که به کودکان آموزش قرآن می داد، آخوند می گفتند. خدابیامرز، پدر آقایان آخوندی چنین جایگاهی داشت. من دوره ایشان را درک نکرده ام اما در کودکی بارها نام آخوند میرزا مسیح و آخوند ملاوهاب را از زبان مادربزرگم به نیکی شنیده ام. ایشان برای آنها تقدس ویژه ای قائل بود. آن دو در تربیت قرآن خوانها و احیای فرهنگ قرآنی در اسفاد قدیم نقش مؤثری داشته اند.

    اگر توجه کنیم که در آن دوران مدرسه به سبک امروز وجود نداشته و تنها راه باسواد شدن مردم همین مکتب قرآن بوده است، می توانیم نقش آخوندها را در آموزش عمومی و ترویج فرهنگ دینی بیشتر درک کنیم.


   در دوران کودکی ما نیز ، با آنکه مدرسه ها به سبک جدید وجود داشت، اما مکتب قرآن همچنان پابرجا بود. آخوند ما، مرحوم کبله (کربلایی) خدایار عاجزی بود که من بخش زیادی از موفقیتم را در زندگی، مدیون ایشان و همسرشان هستم. درباره ایشان به یاری خدا مطلب جداگانه ای خواهم نوشت.

  برنامه درسی مکتب با مدرسه های امروزی به کلی متفاوت بود. در هر وقت از سال می توانستی وارد مکتب شوی و دوره آموزشی را به طور انفرادی، از اول شروع کنی. برنامه درسی هرکس از دیگری جدا بود و هرکس متناسب با استعداد و تلاش خود پیش می رفت. درس با تمرین حروف الفبا و حروف ابجد آغاز می شد. قواعد اعراب را که یاد می گرفتی، می توانستی جزء سی ام را از آخر (سوره های کوچک) شروع کنی. هر درس را که خوب از بر می شدی، اجازه می یافتی که درس بعدی را بخوانی. سوره «عم»، آخرین سوره سی پاره (جزء سی ام) به منزله امتحان نهایی در یک مرحله بود که با اتمام آن، اجازه ورود به درس قرآن داده می شد و بعد از تسلط به روخوانی قرآنِ می توانستید درس های دیگری از قبیل صد کلمه گلستان سعدی و خزائن الاشعار را ادامه دهید که دوره های تکمیلی مکتب محسوب می شد. از دوره ما به بعد مدرسه های امروزی گسترش یافت و مکتب خانه های قدیم تعطیل شد. تا آنجا که به خاطر دارم مرحوم کربلایی خدایار آخرین مکتبدار اسفاد بودند.

    بار دیگر به روح همه درگذشتگانی که از آنها نام بردم و من توفیقات خودم را در زندگی مدیون آنها هستم، درود می فرستم و برای آنها که زنده اند، آرزوی سلامت و توفیق و طول عمر دارم.  
برچسب‌ها: مکتب, اسفاد, کربلایی خدایار عاجزی
نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

    اسفادیهای امروز با کشاورزی روزگار می گذرانند و اندکی هم دامداری دارند. اما اسفاد قدیم صنایع مهم دیگری هم داشته است. شما می دانید که پیشرفت هر مردمی به این است که بیشتر از مصرف خود تولید کنند و محصولات اضافه را بفروشند. این کار همان صادرات است.

     اگر مردمی صادراتشان بیشتر از وارداتشان باشد، خیلی سریع ثروتمند می شوند و اگر واردات بیشتری داشته باشند، به مرور فقیر و فقیرتر می شوند و این همان راز اصلی ثروتمند شدن بعضی کشورهاست.

      در قدیم اسفادیها کالاهای زیادی برای صادرات داشته اند که برخی از آنها کاملاٌ فراموش شده است. تعدادی از آنها را که تقریباٌ مربوط به چهل سال پیش است، نام می برم:

      1. آهن : گاو آهن محلی را بسیاری از شما می شناسید. چوبی دوشاخه و منحنی شکل که یکسر آن به وسیله جوغ (Jogh) به شانه دو گاو بسته می شد و به سر دیگر آن قطعه ای آهن به شکل مثلثی متساوی الساقین متصل بود که روی زمین قرار می گرفت. کشاورز، تیرکی عمودی را در دست می گرفت و به وسیله آن، گاو آهن را روی زمین هدایت می کرد. با حرکت گاوها، خیش آهنی زمین را می شکافت و در آن شیار ایجاد می کرد و کشاورزی با این شیار آغاز می شد...

     این آهن را که قلب کشاورزی بود، در اسفاد می ساختند. در اسفاد قدیم چندین کوره آهن ریزی وجود داشت که بقایای آنها تا زلزله 1358 باقی بود و وسیله بازی ما بچه ها شده بود. اما من یک نمونه روشن و فعال آن را در باغ آقایان اسداللهی (خدابیامرزخواجه میرزا حسن و خواجه میرزا احمد) به خاطر دارم. در یک سو، چند نفر با سرعت و شدت در کوره می دمیدند تا آتش افروخته بماند و در سوی دیگر کسانی آماده بودند که کار قالب گیری آهن های ذوب شده را انجام دهند.

      ما بچه ها از دور نگاه می کردیم و منتظر بودیم که از آهن های اضافی برای ما چکش بسازند. چکش های کوچکی که با آن سنگ های نقش دار را صیقل می دادیم و تشله (toshle) می ساختیم. آهن ها در بستری از ماسه نرم (قوم) قالب گیری و سرد می شد. علاوه بر آن که خود اسفادی ها از این آهن ها استفاده می کردند، مقدار زیادی از آن فروش می رفت.

        سالی یکی دوبار چند نفر خورجین هایی پر از آهن را بار الاغ می کردند و با سفر به روستاهای اطراف بیرجند و قاینات آنها را می فروختند و سپس آهن های شکسته و قراضه را می خریدند تا دوباره در کوره ها گداخته و قالب گیری کنند. قدیمی ترها خاطره هایی شنیدنی از این سفرها بیاد دارند که به پرسیدنش می ارزد.

        2. کرباس بافی : کرباس پارچه ای ضخیم و نسبتاٌ با دوام بود که برخی آن را برای لباس یا مندیل (عمامه محلی) استفاده می کردند. پیراهن کرباس برای مردان، بلند و گشاد بود و دامنی داشت که تا روی زانو می رسید. (بعضی از مردم خواف هنوز هم از این طرح لباس می پوشند). اما کرباس بیشتر برای ملافه یا آستری لحاف و تشک، بند قنداق نوزاد و مانند آن استفاده می شد.

    دستگاه چوبی کرباس بافی نسبتاٌ پیچیده بود و قطعات مختلفی داشت. من هنوز هم صدای چک و چک آن را هنگامی که مادر بزرگم (بی بی) با آن کار می کرد به یاد دارم. بند قنداقهای رنگی و بقچه بند هایی که با سلیقه رنگ آمیزی شده بود، فروش خوبی داشت...

       3. پلاس و گلیم : بافتن پلاس و گلیم بسیار ساده و کم هزینه بود و به همین دلیل تا این اواخر ادامه یافت. مدل دستگاههای قالیچه بافی را بعضی از شما دیده اید. چارچوبی مستطیل شکل که میله ای در وسط برای کشش و تنظیم فرش قرار داده شده بود. تار فرش از نخ های پنبه ای تابیده و محکم و پود آن از رشته های باریک پارچه یا نخ کلفت و مانند آن تشکیل می شد. از این روش برای بافتن خورجین، خاک کش، توبره، روپالونی و چیزهایی مانند آن استفاده می شد.

      بیشتر فرش خانه ها در روستا پلاس و گلیم بود و برای آنکه جای نشستن نرم شود از تشک هایی کوچک استفاده می کردند. بعضی از مردم فقط برای مهمان تشک می اندختند و خود روی پلاس می نشستند. بعدها که قالیچه رواج یافت، جای تشک را گرفت.

      4. پنبه و پشم : در اسفاد قدیم کشت پنبه و همین طور پرورش گوسفند و بز رایج و گسترده بود. پشم از گوسفند بدست می آمد، مو و کرک از بز و پنبه هم از قوزه. دستگاههای کوچکی به نام حلاجی وجود داشت که به کمک آن پنبه دانه را از پنبه جدا می کردند. حلاجی تقریباٌ شبیه چرخ رشته های امروزی بود. با چرخاندن دسته حلاجی، پنبه از بین دو میله صاف و صیقلی رد می شد و پنبه دانه باقی می ماند. پنبه دانه را برای خوراک دام و پنبه و پشم را هم برای نخ ریسی استفاده می کردند. البته بخش زیادی از این محصولات به فروش می رسید. با گذشت زمان قیمت پنبه به نحوی کاهش یافت که دیگر تولید آن به صرفه نبود و به کلی تعطیل شد. همانطور که خشکسالی و کمبود چراگاه در بیابان، دامداری را از رونق انداخت.

      5. نخ ریسی : پشم و پنبه ای که در اسفاد تولید می شد، می توانست به وسیله خود مردم به نخ تبدیل شود. نخ ریسی وسایل جالبی داشت. زن ها از چرخ نخ ریسی  استفاده می کردند که در حالت نشسته با یک دست، دسته را می چرخاندند و با دست دیگر پشم یا پنبه را روی دوک تیز و باریک نگه می داشتند. با هر گردش چرخ، دوک چندین بار می چرخید و الیاف پشم یا پنبه به دور آن تابیده می شد.

نخ ریسی با چرخ کار هرکسی نبود. هم کار سخت و دشواری بود و هم ظرافت می خواست که نخ صاف و یکدست درآید. به همین دلیل برای کسانی که آن را خوب بلد بودند، کار پر درآمدی بود. اما حاصل سالها کار طولانی با چرخ، شانه های فروافتاده و قوز کرده، همراه با زانو درد و کمردرد بود که برای زنان باقی می ماند.

من در کودکی، ساعت های طولانی پای چرخ بی بی - خدابیامرز - می نشستم و به چرخش تند دوک، که رشته ای باریک را از توده پشم جدا می کرد، خیره می شدم و در جمع کردن پیسه ها و تنیدن کلاف نخ، به بی بی کمک می کردم.

      اما نخ ریسی مردان تفریحی و جالب بود. وسیله کوچکی بود به نام جلک (jelak) که به طور ایستاده استفاده می کردند. مقداری پشم در کف دست نگه می داشتند و آرام آرام به خورد میله باریک جلک می دادند و ضمن آنکه با سرعت آن را می چرخاندند، پشم تبدیل به نخ می شد. این وسیله دیدنی همه اوقات فراغت مردها را پر می کرد. هر روز می توانستی تعدادی از مردان را ببینی که در دو طرف کوچه ها، در پرتوآفتاب زمستان یا خنکای سایه تابستان، جلک می ریسند و گپ می زنند.

       مردم اسفاد خود می توانستند نخ و پارچه را رنگ بزنند. در باره رنگرزی و سایر صنایع اسفاد قدیم، اگر فرصتی دست داد، بازهم خواهم نوشت. خدا نگهدار  ...

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

عبادت قبول یکم مهر 1386
سلام دوستان؛

      هرچند که فاصله جغرافیایی مانع دیدار ماست، اما سر زدن شما به این کلبه روستایی و اظهار لطف شما ، موجب دلگرمی می شود. باور کنید هنگام نوشتن، شما را می بینم و فضایی دوستانه و صمیمی را احساس می کنم.

      برای ما که فرصت دیدار حضوری اندک است، گفتگوهای مجازی می تواند غنیمت به حساب آید. از همه شما که در این فاصله اندک به کلبه خودتان قدم گذاشته اید، بخصوص آقایان حسین اسداللهی، فاضل اسداللهی، غلامعلی دلیر و صادق موسوی (از روستای پایهان)  ممنونم. هرچند که در ماه مبارک رمضان، فرصت کمتری برای کار وجود دارد، اما منتظر گفتار بعدی درباره اسفاد قدیم باشید ...

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

پاسخ به نظرات شما بیست و پنجم شهریور 1386

     سلام . چون این وبلاگ هنوز در مراحل ابتدایی است، نشانی آن را به همولایتی ها نداده ام تا کامل تر و بهتر شود. با وجود این، یکی دو نفر از دوستان اسفادی - که آشنایی دقیقی هم با آنان ندارم- لطف کرده و نظر داده اند. دوست دارم همانطور که من خود را به طور کامل معرفی کرده ام، دوستان عزیز هم خود را کامل معرفی کنند.

     مایلم آقای سعید جمالیان را - که از نسل جدید و نوجوان هستند- بیشتر بشناسم. هرچند که با فامیل ایشان آشنایی دارم . با حاج آقای جمالیان دوستی دیرینه دارم و آقای اسماعیل جمالیان را هم به خوبی می شناسم و ... آقا جواد عزیز را که سه نوبت نظر لطف داده اند، نتوانستم بشناسم. امیدوارم ایشان هم خود را معرفی کنند.

      ما اسفادی ها نمی خواهیم ادای غریبه ها را در بیاوریم. بیایید به هم کمک کنیم تا اسفاد و روستاهای آن منطقه بهتر شناخته شود و خودمان هم هر جا هستیم همدیگر را پیدا کنیم.

       قصد من این است که بیشتر درباره اسفاد قدیم - که اکنون در حال فراموش شدن است - بنویسم. اگر فرصتی دست داد و شما هم کمک کردید، درباره وضعیت امروز هم چیزهایی خواهم نوشت. اگر شما هم خبرهای جدید به من بدهید، ممنون خواهم شد... تابعد

 

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

ملاحسن، خدمتگزار روستا هفتم شهریور 1386

     آن روزها که وسایل ارتباطی امروز وجود نداشت، جارچی تنها وسیله ارتباطی روستا به حساب می آمد. دعوت برای مراسم عروسی یا دفن و ختم مردگان، اعلام اشیاءگمشده یا پیدا شده، قرق کشتمان و اعلام همه خبرهای دیگری که باید به گوش همه مردم می رسید، به عهده او بود.

    خدابیامرز حسن صادقی، که مردم اسفاد او را حسن مدسین (حسن محمدحسین)می خواندند، از قدیم این نقش را بر عهده داشت و در عرف روستا، دشتبو (دشتبان) خوانده می شد. اسفاد قدیم که به درستی آن را قلعه اسفاد می خواندند - و در کتابهای تاریخی هم به نام قلعه ثبت شده است - از خانه هایی پیوسته و متصل به هم تشکیل می شد که دالان هایی سرپوشیده، قسمت های مختلف آن را به هم مرتبط می ساخت.

     تنها، کوچه اصلی قلعه که از پایین (زیر قلعه)، تا پای چنار ادامه داشت ، روباز بود و همه مکانهای عمومی مانند مدرسه، آسیاب، حوض پایین (آب انبار عمومی) ، مسجد پایین، مسجد بالا، حوض بالا، حمام، آسیاب آبی، و ... به ترتیب، در طول این کوچه بنا شده بود و کوچه های فرعی سرپوشیده از آن منشعب می شدند.

      با آنکه روستا کوچک بود، اما دسترسی به همه خانه ها از طریق این کوچه های سرپوشیده و پیچ در پیچ کار آسانی نبود. هرگاه قرار بود مردم برای مراسم عروسی دعوت شوند، ملاحسن (و گاه برادر مرحومش کربلایی محمد) به نیابت از صاحب مجلس به یک یک خانه ها سر می زد و از جلوی درب منزل آنها را دعوت می کرد. خودش مردها را دعوت می کرد و همسرش زن ها را . همین کار برای مراسم ختم (پُرسه) هم تکرار می شد. البته علاوه بر این دعوت، برای بزرگان روستا و فامیل نزدیک عروس یا داماد، باید بزرگترهای خانواده عروس و داماد هرکدام شخصاٌ دعوت می کردند.

       آن روزها قلعه اسفاد در دو طبقه بنا شده بود. طبقه اول مخصوص نگهداری دامها و علوفه بود و طبقه دوم برای زندگی اهالی. پیوستگی خانه ها به حدی بود که رفت و آمد عادی مردم در پشت بام ها و تجمع آنها در آنجا برای گپ زدن آسان بود.

     غروب هر روز، اغلب مردم به پشت بام قلعه می رفتند. به هر سو نگاه می کردی، می توانستی گروههای چند نفری را ببینی . پیرزن هایی که در حال قلیان کشیدن گپ می زدند، دخترانی که گل دوزی می کردند، پسرهایی که با سروصدای زیاد به تیله بازی (تٌشله بازی) سرگرم بودند و جوان هایی که با ضبط صوتی در دست، آهسته قدم می زدند.

       موقع اذان، از چند گوشه بام روستا، بانگ اذان بلند می شد. به طور همزمان چند مؤذن با فاصله ای کمتر از 200 متر، اذان می گفتند و مردم آرام آرام پشت بام را ترک می گفتند.

      تابستانها، مردم پشت بام می خوابیدند... خاطره های شیرین پشت بام را نمی توانم فراموش کنم... آسمان بسیار کوتاه به نظر می آمد و ستاره ها بسیار روشن و درخشان بودند. ماه را به آسانی می توانستی حس کنی. ما بچه ها آزاد بودیم که هرجا دلمان می خواست و تا هر وقت می خواستیم، بازی کنیم. در دنیای کودکی دقایقی طولانی به ماه خیره می شدیم تا خانه خدا را در داخل آن پیدا کنیم و یا سهم خودمان را از ستاره ها بچینیم ...

     پاسی از شب که می گذشت و هر خانواده ای در جای خود قرار می گرفت، اگر خبر تازه ای وجود داشت، یا چیزی گمشده یا پیدا شده بود، ملاحسن دشتبان آن را اعلام می کرد. لازم نبود فریاد بزند. در سکوت شب روستا، به راحتی می شد از هر نقطه ای صدای او را شنید. طنین صدایش را از حدود 35 سال پیش هنوز به خاطر دارم... خوبست از برادر مرحومش کربلایی محمد هم (که او را کبلمٌد می خواندند) یاد کنم که او هم همین نقش را داشت.

      ملاحسن، بجز این نقش، مسئولیت اداره حمام قدیم را هم بر عهده داشت که البته آن حمام خزینه ای قدیمی، از دوره کودکی من، حدود 35 سال پیش، تعطیل شد. من استفاده از آن حمام را در سنین 3 تا 4 سالگی به زحمت به یاد دارم. 

      هرسال، شب عید که مردم پلو می پختند، رسم بود که از هر خانواده یک بشقاب غذا به خانه دشتبان برود. در یک شب، ده ها بشقاب پلو به خانه آن بنده خدا سرازیر می شد و نمی دانم که آن خانواده با این همه غذای پخته چه می کردند!

     بعد از زلزله سال ۱۳۵۸و بازسازی روستا، آن آداب و رسوم از میان رفت اما دشتبان، نقش خبررسان را برای مراسم عروسی و عزا و مانند آن، ادامه داد. او همچنین، آچار فرانسه ای برای مردم بود که برخی از کارهای خدماتی آنها را هم انجام می داد و مهمترین کار او در روستای جدید، چرخاندن حمام جدید روستا بود...

     زندگی او و همسر مرحومش، پایان دردناکی داشت. در زلزله سال 1376، همسر ملاحسن، فداکارانه برای نجات بچه هایش از بیرون خانه به درون رفت و پس از آنکه همه بچه ها را به بیرون فرستاد، خود زیر آوار ماند... ملاحسن هم که برای مراقبت از بچه های کوچکش، چند سال بعد ازدواجی دوباره داشت، در شهریور سال 1385، به هنگام بازگشت از یک عروسی در راه مشهد به اسفاد، دچار سانحه تصادف شد و درگذشت.

     آن دو به نظر من به گردن اسفادی ها حق بزرگی داشتند و کمترین کاری که از ما بر می آید، در کنار حفظ حرمت فرزندانشان، فاتحه و صلواتی است که نثار روحشان می کنیم.      

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

پاسخی به دوستان چهاردهم مرداد 1386

       دوست عزیزی از من خواسته اند که درباره قنات و خصوصیات آن بیشتر بنویسم. همین طور دوستان دیگری توصیه کرده اند که عکس هایی از روستای قدیم و جدید اسفاد به این وبلاگ اضافه کنم. منهم امیدوارم که بتوانم از پس این کار برآیم.

        اما از همولایتی های عزیزم بخصوص آنهایی که در اسفاد حق آب و گل بیشتری دارند، می خواهم که اگر از آن دوران عکس و خاطره ای دارند (و من چند نفری را می شناسم که از حدود سی سال پیش عکس های خوبی از اسفاد و مردم آن دارند)، به طور امانت در اختیار من بگذارند تا بتوانیم آنها را از این طریق منتشر و ماندگارتر کنیم. این درخواست را به یاری خدا حتماٌ به طور حضوری از ایشان خواهم داشت. تا بعد...

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

صدای پای آب ...! سیزدهم مرداد 1386

   اسفاد آب کم نظیری دارد. قناتی بسیار قدیمی با آبی بسیار گوارا. تاریخ می گوید که اسفاد و آبیز از دوره هخامنشیان، یعنی حدود ۲۵۰۰ سال پیش، دارای سکنه بوده اند و یقیناٌ آب این قنات هم دستکم از همان زمان تاکنون جاری بوده است. 

   این آب در گرمای تابستان بسیار خنک و گواراست و در سرمای زمستان گرم و دلپذیر. بخار گرم آب در روزهای سرد و یخزده، وسوسه ات می کند که دست را در آب فرو بری و در آن گرما نگه داری و خنکای آب در گرمای تابستان می کشاندت تا تن را در آب غوطه ور سازی. هرکس در این روستا می تواند خاطره ای از این وسوسه را از کودکی اش بیاد آورد. 

آبیاری با قنات در اسفاد، از قدیم نظم و آداب خاصی داشته است. سهمیه بندی آب طوری است که هر هشت روز یکبار ، نوبت آب گردش می کند. واحد شمارش سهمیه آب سره (بر وزن کره) است که معادل حدود ۵/۵ دقیقه است. یعنی اگر شما ۱۰ سره آب داشته باشی، می توانی حدود ۵۵ دقیقه زمین هایت را آب بدهی. جوی های باریک از دوران بسیار قدیم به همه زمین ها کشیده شده و آب در شیب تند جویها جاری می شود تا هر کس سر نوبتش، زمینش را آب بدهد.

   در قدیم برای اندازه گیری سهم آب، از ساعت آبی استفاده می شد. ظرف کوچکی که ته آن سوراخ داشت و با دقت درجه بندی شده بود، در دیگ آبی قرار می گرفت. هربار که این ظرف سوراخ دار از آب پر می شد و فرو می رفت، یک سره بود و گاه ممکن بود که سهم کسی نیم سره یا یک چهارم سره باشد. هرگاه سهمیه آب کسی تمام می شد و نوبت دیگری می رسید، از راه دور چند نفری باهم با صدای بلند، او را خبر می کردند تا آب را تحویل بگیرد. گاهی اوقات، کم دقتی یا تقلب در انداختن سره یا در تحویل آب، منجر به اختلاف و دعوا می شد و ممکن بود که تا مدت ها دلخوریهایی را  درپی داشته باشد.

   در سالهای اخیر که دامنه کشتمان های روستا در همه طرف گسترش یافته و علاوه براین، به دلیل تغییر مکان روستا پس از زلزله، فاصله ها بیشتر شده، دیگر قنات کشش لازم را برای رسیدن به همه زمین ها ندارد. به همین دلیل مردم به باغ ها و زمینهای قدیمی توجه کمتری دارند و زمین های نزدیکتر بیشتر آبیاری می شوند.

   البته آب قنات هم حسابی کم شده است. کم شدن آب قنات در گذشته بارها اتفاق افتاده ، اما مردم با مرمت آن را جبران کرده اند. اما این بار گویا وضع فرق کرده است. از آن هنگام که از دشت اسفدن (واقع در پشت کوهی که منشأ قنات است) ، آب لوله کشی را به روستاهای این ور کوه رساندند، مردم اسفاد هم در خانه ها آب لوله کشی دارند و گویا دیگر کسی دلش برای قنات نمی سوزد و یا برای آب خنک لب قنات، دلتنگ نمی شود.   

     اما آب لوله کشی یک روز هست و روز دیگر نیست. قطع شدن مکرر آب لوله كشي (كه شوري اندك آن با ذائقه اسفاديها سازگار نيست) مردم را کلافه کرده است و معلوم نیست که تا کی دوام بیاورد. این آب قنات است که قرن ها فقط آمده و هرگز قطع نشده و همیشه جاری و خنک و گوارا بوده است.

     امروز قنات باستانی اسفاد کمک می خواهد. این گوهر زلال طبیعت که در حاشیه کویر، سرسبزی و خنکی را برای مدت چند قرن به مردم هدیه داده و استعدادهای فراوانی در دامن خود پرورانده است، اینک دست نیاز به سوی جوانانی دراز کرده که بی خبر از گذشته، با شتاب به سوی آینده می روند.

     گمان نمی کنم که دیگر بتوان به روش های گذشته قنات را نجات داد. نسل نو رو به سوی شهرها دارد تا کاری غیر از آنچه پدرانش داشته اند دست و پا کند و قدیمی تر ها هم، با آب لوله کشی نصفه نیمه سیرابند و دیگر برایشان رمقی نمانده که به فکر بازسازی قنات باشند.

    اما به نظر من، اسفاد از آن روستاهایی نیست که بتوان آن را خالی کرد و به شهرها گریخت. این امانت باستانی، هنوز هم ارزش ماندن دارد و باید بماند. اما فکر می کنم  که برای نجات آب قنات باید چند کار بزرگ انجام گیرد.

     یکی آنکه روش آبیاری قدیمی آب زیادی را هدر می دهد و باید آن را تغییر دهیم. دیگر آنکه بخش زیادی از آب در شب ها و ایام برف و یخبندان هدر می رود و راهی برای ذخیره کردن آن وجود ندارد. اگر مردم قبول کنند که چند منبع بزرگ آب در چند نقطه مناسب روستا ایجاد شود، می توان آب را شب ها ذخیره کرد و روزها با استفاده از پمپ و لوله کشی به همه زمین ها رساند. اگر این کار انجام شود، می توان از روش های آبیاری تحت فشار هم استفاده کرد.

     خوشبختانه امروزه برای آبادسازی و عمران روستاها، کمک ها و وام های دولتی به قدر کافی در دسترس است، فقط می ماند توافق اهالی روستا و همت جوانان آن، که کاری بزرگ انجام گیرد و اسفاد، دوباره رونق خود را بدست آورد.

    در این زمینه بازهم اگر حق مدد دهد، خواهم نوشت.... تا بعد

 

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

پای چنار ! پنجم مرداد 1386

   پای چنار، نام یکی از نقاط پرخاطره و جذاب اسفاد است. لب قنات، جایی که آب دست نخورده و بکر است و هر کسی سعی دارد که آب آشامیدنی اش را از آنجا بردارد، می توانست برای مردم روستا جذاب ترین جا باشد. بخصوص آن سال های دور ، که جعبه جادویی تلویزیون در خانه ها جایی نداشت که آنها را حبس کند و دور از طبیعت نگه دارد.

   پای چنار، که دیگر از زمان کودکی من به بعد ، چنار آن برجا نبود، پر بود از در ختان سایه گستر گردو . سایه های پهن درخت ها به خنکای آب قنات جذابیتی صد چندان می داد و هر رهگذری را وادار می کرد که چند لحظه ای بنشیند و خستگی در کند. تابستانها ، پای چنار جای مناسبی بود برای لباس شستن زن ها، دور هم نشستن مردها، آب دادن و شستن گوسفندها و آب تنی بچه ها.

    ماه رمضان که می رسید، مردم بی طاقت از گرمای ده، به پای چنار پناه می آوردند، زیر سایه درختان گردو ، گرد می آمدند ، قصه و حکایت می گفتند ، اخبار سیاسی را رد و بدل می کردند ،احکام مذهبی می گفتند و یا قطار بازی می کردند. بچه ها هم زنبورها را دنبال می کردند تا پس از جدا کردن نیش شان ، با آنها فرفره بسازند.

     در ایام محرم ، پای چنار جای مناسبی بود برای توقف دسته عزداری، که از صبحدم تا ظهر ، همه کوچه و پسکوچه های ده را گردیده بود و خسته به آنجا رسیده بود. نماز و ناهار ظهر عاشورا برعهده پای چنار بود و مسجد قدیمی آنجا، که اینک نشانی از آن نیست، میزبان دسته سینه زنی.  

   آن مسجد که با طاقی بسیار بلند و باشکوه، گویا چند قرن قدمت داشت، با زلزله سال ۱۳۵۸ آسیب دید و با زلزله سال ۱۳۷۶ به کلی درهم ریخت . چند سال بعد، مردم برای جلوگیری از خطرات احتمالی، آثار و بقایای آن ویرانه را نیز از بین بردند و مسجدی دیگر به سبک امروز - و البته بسیار ساده -برجای آن ساختند.

     سخن از پای چنار است و خاطره هایی که از آن روزها به یاد دارم. آب تنی های کودکانه، تعقیب زنبورهای زرد و قرمز، صورت های ورم کرده از نیش زنبور، شستن انجیرهای کوهی، دلهره های دم غروب و ... 

   همه اینها به برکت آب قنات و درختان گردو بود که در اثر بی رحمی طبیعت و انسان، اینک هر دو آسیب دیده اند. دیگر نه آبی مانده است و نه چناری. حدود ده سال پیش، پس از آنکه جوی آب از پای چنار تا پایین روستا سیمان شد، ریشه های درختان گردو نتوانست آب جذب کند و به تدریج همه آنها خشکید.

   آب قنات نیز پس از خشکسالی های اواخر دهه ۷۰ ، زلزله سال ۷۶ و جابجایی مکان روستا، کم شد و ناامنی های ناشی از ظهور طالبان در افغانستان و ورود افغان ها به ایران موجب شد که مردم باغ ها را رها کنند و از آن هنگام به بعد، درختان سرسبزی خود را از دست داد.

    امروز وقتی از پای چنار رد می شوم، جز دلتنگی برای کودکی هایم ، چیزی دستگیرم نمی شود. پای چنار دیگر رونقی ندارد و همه اسفاد نیز . کاش می شد با همت اهالی جوان روستا، رونق گذشته دوباره برگردد. اسفاد با پای چنارش به دل می نشیند... تا بعد.

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |

سلام

اسفاد قدیم اگر هیچ نداشت، دستکم نانش را خودش تأمین می کرد. در هر خانه یک تنور پیدا می کردی که هفته ای یکی دو بار آتش آن روشن می شد. گندمی را که خود کاشته و درو کرده و آماده کردی بودی ، در آسیاب روستا آرد می کردی و از آن به بعد وظیفه آماده کردن نان به عهده زن ها بود. من در کودکی مراحل ظریف پختن را ، از آماده کردن تغار، بیختن آرد، آغشتن آب ولرم با خمیره (خمیر ترش)، ورز دادن خمیر و انتظار برای ورآمدن آن،تا آماده کردن تنور و ... یاد گرفته بودم. هر کودک روستایی میتوانست همه اینها را بخوبی بداند.

انتظار برای درآمدن نان تازه از تنور لذتی داشت. نقوچ (نان کوچک کودکانه) برای بچه ها و کلوچ (نان بی شکل و بی قواره) برای بره ها،دستاورد همیشگی تنور بود و چشیدن گرمای دلنشین لب تنور در زمستانها، خاطره ای شیرین بجا می گذاشت که برای همیشه ماندنی بود. هرگاه نان منزل تمام می شد، یا مهمانی ناخوانده می رسید، می توانستی از همسایه نان قرض بگیری و این نان قرض دادن ارتباط صمیمی بین همسایه ها را برقرار می داشت.

      اما امروز دیگر اسفاد نان ندارد. سیاست نادرست توزیع یارانه، که قبلاٌ به صورت گندم (بذر مرغوب) به روستاییان داده می شد و این روش خود بخود روستاییان را به کاشتن گندم تشویق می کرد، از حدود دودهه قبل ابتدا به یارانه آرد تبدیل شد و پس از آن به نان آماده . یعنی اکنون با کمک دستگاههای دولتی در روستا نانوایی تأسیس شده تا نان مردم آماده باشد و روستاییان رنج و زحمت گندم کاشتن و آرد کردن و نان پختن را بر خود هموار نکنند.

هر صبح و ظهر و شب، روستاییان در صف نانوایی به انتظار نان می ایستند و هرگاه که سهمیه نانشان به دلیل فروش آزاد آرد یا پخت بد نان و سپس فروش نان خشک، تمام می شود، راهی شهر می شوند تا برای سفره شان نان شهری تهیه کنند. دیگر از خاطره گرمای زمستانی تنور خبری نیست. بچه های این نسل نقوچ و کلوچ و خمیره را نمی شناسند و هیچ یک از آنها خمیر کردن نان و آتش کردن تنور را بلد نیستند. نانوایی دولتی حسابی کار دست روستا و روستایی داده است...

یادمان باشد که یک ضرب المثل رایج می گوید :

 به جای آن که هر روز یک ماهی به من بدهی، ماهی گرفتن یادم بده.

نوشته شده توسط مظفر کریمی  | لینک ثابت |